تفکرات خام يک لرد حول و حوش يک اوباما و يک ايران

با حمايت همه جانبه‌ی جناب لرد شارلون و البته اين جانب، سرانجام باراک اوباما به خوشی و سلامتی و با قدرت تمام به رياست جمهوری آمريکا انتخاب شد. اين خبر خوبی برای اکثر مردم دنيا است. چرای‌اش را اگر نمی‌دانيد، برويد و بيابيد.
اوباما آدم باهوشی است. قاعدتن مشاوران‌ای کاردان و باهوش انتخاب خواهد کرد و آمريکا را به مسيری که از آن دور افتاده بود بازخواهند گرداند. صحبت‌ها و شعارهای انتخاباتی‌اش حاکی از آن بود که او به اهميت نقش تحقيقات و لزوم سرمايه‌گزاری در اين بخش به خوبی آگاه است. به آموزش ارزش بالايی می‌دهد و به مسايل‌ای که دغدغه‌ی جامعه‌ی نخبه‌ی آمريکا است، واقف است و به آن‌ها اهميت می‌دهد. با روی کار آمدن اوباما، به احتمال فراوان آمريکا دوباره نقش رهبری‌اش را در تکنولوژی، در توليد علم و يافتن راه حل‌های جديد برای مشکلات خود و بشريت به دست خواهد آورد. اين امر هم برای آمريکا خوب است و هم برای باقی دنيا. به نظر من اوباما پتانسيل‌اش را دارد، و شواهد حاکی از آن است که در اين جهت گام برخواهد داشت.
اما به نظر من اين خبر خيلی خوبی برای ايران نخواهد بود! البته و صد البته به خاطر حکومت نادان‌مان، بار ديگر فرصت‌سوزی‌های بزرگ‌ای رخ خواهند داد و اين مردم در خواب خرگوشی، هر چه بيش‌تر و بيش‌تر به عمق سرنوشت‌ای دردناک خواهند لغزيد.
مشکل بزرگ دنيا، مشکل انرژی است. اين مشکل با افزايش جمعيت و رشد طبقه‌ی متوسط و نياز روزافزون به انرژی روز به روز وخيم‌تر خواهد شد. به نظر جريان‌ای در آمريکا به وجود آمده که در پی پاسخ‌ای مناسب برای اين مشکل است. البته آن‌ها به دنبال حل مشکل خودشان هستند که در ادامه مشکل دنيا را هم حل خواهد کرد. در حال حاضر آمريکا هفتاد درصد نفت مورد نياز‌ش را وارد می‌کند و نيم‌ای از اين نفت از خاورميانه وارد می‌شود. اوباما در سخنرانی‌های قبل از انتخابات گفت که تا ده سال آينده، آمريکا نفت‌ای از خاورميانه وارد نخواهد کرد. به علاوه به سرمايه‌گزاری در تحقيقات برای يافتن راه حل‌های جايگزين هم اشاره کرده که نشان از آگاهی او و مشاوران‌اش به اين مهم و حرکت در اين جهت است.
چندان دور از ذهن نيست که در عرض ده تا پانزده سال آينده، دنيا نياز چندانی به نفت نخواهد داشت. قيمت آن بسيار کم خواهد شد و مشتقات آن را باید با نسبت‌ قيمت‌ای به مراتب بالاتر از نسبت فعلی بخريم. آينده‌ی هفتاد-هشتاد سال بعد که نفت‌مان به ته خواهد کشيد، به مراتب زودتر به سرمان خواهد آمد.
به نظر می‌آيد مردم بسياری کشورهای پيش‌‌رفته، وقتی با مشکل‌ای روبه‌رو هستند جداً و به صورت واقعی به آن می‌پردازند، در سطوح مختلف مطرح می‌شود و روی‌اش کار می‌کنند تا سرانجام چاره‌ای می‌يابند. اما با رويه‌ی فعلی، بسيار دور از ذهن می‌دانم که در ايران چنين اتفاق‌ای رخ دهد. اکثريت مردم‌مان را نه تنها عامل و حامی سيستم حاکم که خشنود و راضی از آن می‌بينم. مشکل ايران، نظام جمهوری اسلامی نيست. هست، اما نه دليل اصلی که شايد معلول تشديدکننده بتوان نام‌اش نهاد. يک سيستم اقتصادی-فرهنگی بسيار خراب و فاسد بر اين مردم حاکم است که جمهوری اسلامی، مولود آن است. فرصت اين را داشته‌ايم و هنوز هم داريم که با سرمايه‌گزاری در به فرض صنايع الکترونيک و کامپيوتر و نه حتی با طرح‌ای نو، که الگوبرداری از کشورهای شرق آسيا، شکاف عميق ميان خودمان و دنيای پيشرفته را کاهش دهيم اما خراب اندر خراب است اين خراب‌آباد. اگر به خودمان نياييم، دور نيست که مردم‌ای از اين بسيار ففيرتر، نادان‌تر و رانده و مانده‌تر از باقی دنيا باشيم. و آن وقت سرگرم اين هستيم که خاتمی بيايد يا احمدی‌نژاد برود. با اين سيستم، خاتمی که سهل است، مصدق و اميرکبير، ماهتير محمد، روزولت يا آبراهام لينکلن هم بيايند، تا سايه‌ی مقام عظمای ولايت را بر سر و ملت ترياکی و دزد و دلال در پايين بر سر کار و در کارند، تغييری از دست‌شان بر نمی‌‌آيد.
خانه از پای‌بست ويران است…..خواجه در فکر نقش ايوان است

Wed November 19th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی, سياسی | يک نظر | لينک نوشته

چه کسی سگ‏های آبی را دوست ندارد؟

… و بعد اين باور بسياری ديگران را تأييد کردم که روسيه هيچ ربطی به کمونيسم نداشته است. اصلن و سرسوزنی، وضعيت‏اش به نظريات مارکس ارتباطی نداشته. روسيه‌ی آن زمان و تمام کشورهای بلوک شرق، هر چه بوده‌اند و بودند و آن چه آن جا گذشت، جدای از آن چه مارکس مورد توجه قرار داده بوده‌اند.
اما از طرف ديگر، به اين نتيجه هم رسيدم که مارکس خوشحال بوده است. خوش‌بينی می‌توان اسم‌اش را گذاشت، ولی به نظر به‌تر است گفت اشتباه. قضيه را درست نگرفته و خودش را به نوعی نقض کرده. حتی اگر بتوان وضعيت مبهم و تا حدودی مشابه به آن چه او در مورد پرولتاريا گفته است را متصور شد، مسلمن ايشان نه آن افرادی خواهند بود که او و اکثر پيروان‌اش باور داشته‌اند و يا دارند. به نظرم قشری از جامعه می‌توانند باشند، پتانسيل بودن‌اش را دارند، که اسب‌های درشکه‌ی پيشرفت سرمايه‌داری هستند. مغز متفکر سرمايه‌داری- بورژوازی يا هر کوفت ديگری که اسم‌‌اش را می‌گذارند هستند. و داستان در سناريويی هاليوودی به آن چه او پيش‏بينی کرده ختم می‏شود.
و اين‌ها چه ربطی به چه چيزی داشتند، چه اهميتی دارد؟! وقت سفارت برای من جور نمی‌کند که… فايده‌اش چیه؟

Wed October 8th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع تاريخ, سياسی | يک نظر | لينک نوشته

شرش رحمت


به مناسبت شب‌های پرفیض اکسيداسيون و احيا، مراسم روحانی دعای ابوحمزه سونامی و دعای نطفه، در این وبلاگ برگزار می‌شود. مومنين عزيز با همديگر تماس حاصل فرمايند.
Mon September 22nd, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع کاملاً جدی | يک نظر | لينک نوشته

اگر گوش شنوايی

از آن جا که بحث اسهال‌طلبان و انتخابات و گزينه‌های پيش روی ايشان آغاز شده، بسيار به جا می‌دانم که قبل از گرم شدن بيش از حد ماجرا و گم شدن حرف‌های منطقی در ميان هياهو و داد و قال، پيشنهادی کارگشا مطرح کنم، شايد گوش شنوايی پيدا شد.
آن هم اين که اسهال‌طلبان، جميعاً، تشريف ببرند، و بدهند.

Tue September 16th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع سياسی, کاملاً جدی | 2 نظر | لينک نوشته

آگهی- شريک رقص سالسا

به یک پسر باشعور و باجنبه، جهت همراهی با یکی از دوستان در یادگیری سالسا احتیاج است.
شرایط لازم:
زنده‌گی در تهران
جنبه‌ی بالا

شرایط ترجیحی:
استعداد در یادگیری رقص
قد بالای صد و هفتاد سانتی متر
توضیحات اضافی:
خوب ماجرا این است که می‌خواهیم سالسا یاد بگیریم. کلاس‌هایی که پیدا کرده‌ایم را خوش‌مان نیامده و به این ختم شده‌ایم که از روی ویدئوهای آموزشی و احتمالن در خانه‌ی یکی از خودمان این کار را انجام دهیم. برای یکی از دوستان‌ام که شدیدن علاقه به رقص و به خصوص سالسا دارد، دنبال شریک رقص هستیم. و باز هم تأکید می‌کنم که فقط برای رقص است و کسی دنبال رابطه‌ی دیگری نیست! ;) خلاصه که اگر کسی تمایل دارد، لطفن به من ای-میل بزند تا بیش‌تر هماهنگ کنیم.

Sun September 14th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع خبر | 10 نظر | لينک نوشته

فاجعه!

احتمالن دیده‌اید تا حالا. ای-میل‌ای برای‌ام آمده که به همراه عکس از پیدا شدن سوسک در غذای رستوران آن‌دو و متعاقب اعتراض، از رفتار بسیار زشت و قلدرمآبانه‌ی صاحب رستوران حکايت می‌کند. در پايان خواسته که ای-ميل را به ده نفر از دوستان‌مان فوروارد کنيم. با اين که من در موارد معمولی اين کار را نمی‌کنم، ولی اين يکی را خواستم که انجام دهم.
فاجعه اما وقت‌ای است که برای اين که ده نفر از دوستان‌ام را پيدا کنم که ايران (و تهران) باشند، کلی بايد فکر کنم.

Thu September 4th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع خبر, روزمره‌گی | 2 نظر | لينک نوشته

م♥

دل‌ام سخت گرفته است. از فاصله‌ها. ای کاش دنیای‌ام، ساخته‌ی ذهن‌ام بود. و کنارم بودی.

Tue August 5th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع روزمره‌گی | 2 نظر | لينک نوشته

علوم، مدرسه‏ها و طلاب دينی به روايت سياح عهد قاجار

حاج محمدعلی سياح محلاتی، جهان‌گرد برجسته‌ی ايرانی در زمان قاجار است. او در 23 ساله‌گی، پس از تحصيل در عتبات و بازگشت به ايران، هنگام‌ای که به اصرار عموی متمول‌اش، قرار بوده به عقد دختر عموی‌اش درآيد، به علت ناسازگاری طبع‌اش با چنين وصلتی و زير دين عمويی ثروت‌مند رفتن، فرار می‌کند و از راه زنجان و تبريز به قفقاز و تفليس می‌رود. شرح سفرهای‌اش باشد برای زمان‌ای ديگر. خلاصه که چندين و چند بار شهرهای مختلف اروپا و روسيه را می‌گردد. به آمريکا می‌رود و چند سال‌ای در آن سرزمين سفر می‌کند. شايد نخستين ايرانی باشد که پاسپورت آمريکايی گرفته است! به ژاپن و چين و خاور دور می‌رود و سرانجام به هند می‌رسد. در آن جا، طی ماجرايی که آن هم بماند برای زمان‌ای ديگر شايد، تصميم به بازگشت به ايران می‌گيرد. در اين زمان، هجده سال از عزيمت او از ايران گذشته است. سفر او از سال 1859 ميلادی (1240خ) آغاز شده. يعنی زمان‌ای که اروپا در حال صنعتی شدن بوده، اما هنوز کاملاً صنعتی نيست.
تا جايی که می‌دانم، دو کتاب دارد. يکی سفرنامه‌ی او است که آخرين بار سال 1382 تجديد چاپ شده است. ديگری، خاطرات حاج سياح يا دوران خوف و وحشت است. اين دوم‌ای که در جمهوری اسلامی کتاب‌ای ممنوع است، از چندين جهت بسيار جالب توجه، و ارزش‌مند است. اول اين که کسی نوشته‌ است که دنيا را گشته و جهان متمدن آن زمان را به چشم ديده. دوم، انسان منصف و آزاده‌ای است. به دنبال حق و حقيقت است و آموختن را ارج می‌نهد. کما اين که در اين سفرهای‌اش، ارمنی، ترکی، فرانسوی، انگليسی، آلمانی، روسی و چندين و چند زبان ديگر را آموخته است (اشتباه نکنم، چيزی بالغ بر شانزده زبان). با بسياری از صاحب منصبان و بزرگان کشورهای پيش‌رفته‌ی اروپايی ملاقات کرده. و اکنون با اين تجارب گران‌بها، به مخروبه‌ای به نام ايران بازگشته، که ناصرالدين شاه در آن حکومت می‌کند و مردم ميان دو سنگ آسيای ملايان و حکام، له شده‌اند. مردم‌ای که بسيار نادان، بی‌سواد، خرافات‌ای و ناتوان هستند.
حاج سياح از بندر بوشهر وارد ايران می‌شود و برای ديدار مادر، به سوی محلات عازم می‌گردد. متن زير در مورد مدرسه‌های دینی و تحصیل دین اسلام (علم به اصطلاح آنان) از صفحه‌ی 54 کتاب، زمان‌ای که به کاشان رسيده است نقل می‌شود:
“…. مدرسه‌ی شاه و مدرسه‌ی آقا را گردش نمودم. مدرسه‌ها خوب‌اند، لکن مدارس هم در ايران عوض اين‌که به مملکت و ملت فايده بدهند، مرکز يک بلای بزرگ ايران است. جوانان بيست و پنج و سی ساله و کم‌تر و بيش‌تر به اسم طالب علم در حجرات مسکن می‌کنند. در تحصيل علم و عدم آن و فهم و عدم آن آزاد و مختارند. از صد نفر يکی در خيال تحصيل علم نيست. احدی در مقام تهذيب اخلاق اين جمع نيست و به هر وسيله است از پدرشان و از مردم به اسم خمس و زکات و احسان و غالباً به ضرب مشت و چماق و تهديد، مايه‌ی عيش به دست می‌آورند و با اختيار خود مشغول عيش می‌شوند. غالباً چماق‌های خيلی درشت و بعضی خنجر و طپانچه دارند. غالباً در خود مدرسه دو دسته و سه دسته شده برای دخل يا تقدم و تأخر در جلوس و مشی يا برای ترويج و تقويت اين آقا و آن آقا به تحريک خود آقايان به سر و کله‌ی هم می‌کوبند و هر جمعيت يا تمام اهل يک مدرسه قلچماق و لشکر يک نفر ملا هستند که او از اين‌ها و اين‌ها از او نفع می‌برند. يعنی او می‌گويد و اين‌ها مشت و چماق به کار برده مردم را می‌ترسانند. از اعيان و بزرگان و صاحبان ثروت و موقوفات و غيرها به آقا می‌رسانند. او صاحب ثروت و ضياع و عقار می‌گردد و به اينان هم گاهی از آن‌چه دست آورده می‌دهد. اينان حاضرند برای اين‌که هر کس به افعال آقا اعتراض کرد يا او حکم و سند حق يا ناحق به کسی داده، تمکين نشد يا حکام و امرا اطاعت لازم را به آقا نکردند، يا يکی از صاحبان مکنت، توقع آقا را به جا نياوردند، اين لشگر دست و پنجه نرم کنند و هر کس را بزنند و زخم‌دار کنند و بکشند و آن را تقويت شريعت می‌نامند. غالباً با مأمورين دولت سر و کار دارند که آن‌ها را خرد می‌کنند. بدبختانه غالباً آنان هم خردکردنی هستند. بسيار است که يکی دزدی کرده، آدم کشته، هر فساد کرده، بزن و بچه مردم متعرض شده، مال مردم را برده و خورده و پنهان کرده، به دروغ می‌گويد مفلس‌ام و هم‌اين‌که خود را به مدرسه انداخت و ملتجی اين آقايان ساخت، نه قضات شرع می‌توانند کاری بکنند زیرا لشگر خود را نمی‌رنجانند و نه حکام عرف و مأمورين دولت، زيرا فتنه و آشوب بر پا می‌شود و غوغای وا شريعتا بلند می‌شود. چه حق‌ها از ميان می‌رود، چه ناحق‌ها جاری می‌گردد. اين است وضع تحصيل علم در ايران و کسان‌ای هم که در تحصيل علم به سر می‌برند با ترتيب هشت‌صد يا هزار سال قبل با عبارات مشکله و اصطلاحات مغلقه، عمری در بحث الفاظ به سر برده، اصول و فقه را در فرضيات که در ظرف صد سال يک دفعه اتفاق نمی‌افتند به کار می‌برند و از اوضاع عالم و هبوط عالم اسلامی و ضعف اين دين محکم قويم و تصرف اجانب در جان و مال و زمين اکثر بلاد اسلام بی‌خبر و از راه نگاه‌داری حوزه‌‌ی اسلام بی‌اطلاع، اطفال بی‌چاره را خاک به‌سر و بی‌تربيت بزرگ می‌کنند. شايد کسی اين مرقومات را ديده و مرا به جسارت و تندی نسبت دهد. اما جسارت، راست است زيرا کسی در ايران در صدد حق‌گويی و حق‌نويسی نيست و گوينده بايد سر به کف گيرد. اما تندی، نه والله! هزار يک را نگفتم زيرا اين دفتر کافی نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر… اين زمان بگذار تا وقت دگر
اما به حسب ديانت، اين همه دل‌سوزی بنده از شدت حب دين و وطن خودم است، باری وقتی بيدار خواهند شد که فايده نخواهد داد.”

Mon August 4th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع تاريخ, سياسی | 2 نظر | لينک نوشته